تبلیغات
u don' feel it, it's what u feel
u don' feel it, it's what u feel

زندگی مزخرف

چهارشنبه 28 دی 1390

زندگی مزخرفه!...
مخالفی؟نیست؟ اصلا می دونی مزخرف چیه؟ مزخرف یعنی یه چیز بی ارزش رو روش طلا بکشن!
زندگی زیبایی هایی داره...
ولی در واقع مزخرفه!


مدارک ماشین

یکشنبه 18 دی 1390

پیش مدارک ماشین همسرت یه نامه بذار. چون موقع گرفتاری میره سراغش! یه نامه که اون رو آروم کنه و بهش آرامش بده...


سختی

شنبه 17 دی 1390

تو زندگی به هر سختی ای برخوردم، بعدش فهمیدم زیاد هم سخت نبود. سختی های خیلی سخت تر هم هست. از اون خیلی سخترها هم سخت تر هست...
سخت تر و سخت تر و سخت تر...
سختی هایی که شاید قبلا تصور هم نمی کردم...
پس سختی واقعی کجاست؟کدومش واقعا سخته؟...
هیچ کدوم! آره، هیچ کدوم سخت نیستن...
آره این تجربه ی منه «تو زندگی هیچی واقعا سخت نیست»


دوست داشتن دوست داشتن

جمعه 16 دی 1390

یادته ازم پرسیدی دوسم داری؟
گفتم آره عشقم
گفتی دوست داری دوسم داشته باشی؟
اول از سر شوخی گفتم نه
ولی دوست داشتم و خیلی دوستت داشتنو  دوست داشتم...می خواستم بیشتر دوست داشته باشم...می خواستم تو نهایت عشق حل شم...
.
.
.
دیگه دوست ندارم دوست داشته باشم!
ولی دوست دارم...سبز دوست داره. دارم سعی می کنم بیخیالت شه...یه 9 ماهی هست دارم سعی می کنم...


ذره ذره ام دوست دارن! نمی خوام!

چهارشنبه 14 دی 1390

ذره ذره با تو یکی شدم
می خوام فراموشت کنم،نمی تونم!چیکار کنم؟
هان؟


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش؛ باز جوید روزگار وصل خویش

شنبه 10 دی 1390

می خوام روزگار وصل خودم رو دوباره پیدا کنم... اول باید این وبلاگ رو دوباره زنده کنم.

یکی از ابیات شاهکار کی دیدم همین بیت مولاناست.
با مولانا اولین بار، قونیه آشنا شدم. یه آشنایی ساده، ولی بزرگ. بزرگ چون بالاخره با مولانا، هر چند کم، ولی آشنا شدم.

فیلم inception رو دیدین؟ زیاد هم با این بیت بی ربط نیست.


اطلاعیه

دوشنبه 25 مرداد 1389

این وبلاگ به همونجایی که ازش اومده، بر می گرده.

This weblog is coming back to it's origin


دیر یا زود، باید بر می گشت...از اول هم نباید میومد...


منتظرم

پنجشنبه 14 مرداد 1389

تاریکی...سوز...بوی سنگ و بلوط سوخته...

تاریکی سرد...

تنها امید، به معجزه اس...

یه آفتاب گرم که این تاریکی رو بشکنه...

یه معجزه میتونه نجات بخش باشه...

من منتظر معجزه ام...

منتظرم...


مطلب رمز دار : شیما

چهارشنبه 2 تیر 1389

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


خورشید و ماه

سه شنبه 25 خرداد 1389

خورشید و ماه باید بیان مهربونی و وفا رو از شیما یاد بگیرن...


Lovely text

یکشنبه 11 بهمن 1388

شده که حس کنید کسی رو به غلظت سیاهی و به پاکی سفیدی دوست دارید؟

حس جالبیه،نه؟


دردودل یه دوست

یکشنبه 11 بهمن 1388

-«دوست داشتن ...عشق...پر تنهاییه»

-«این چجوریشه دیگه؟»

-«روز و شب دورش می گردم...ولی بهم نگاه هم نمی کنه...»

-«هر روز و شب؟»

-«آره...چندین ساله...»

-«چندین سال؟یعنی چقدر؟»

-«اگه بگم، چطور می خوای تصور کنی وقتی نه عمر تو و نه عمر نوع تو اینهمه نمی شه؟»

-«این که خیلی زیاده!»

-«آه...ولی...خدا رو شکر می کنم که حداقل می تونم نگاش کنم...با این که اون دور یکی دیگه داره می چرخه،ولی بازم همین که من نزدیکشم رو شکر می کنم...»

-«چه صبری داری!تو خیلی زیاد به دورش می چرخی...اگه لازم باشه خودتو فداش می کنی؟»

-«آه...می دونی چرا من تا حالا همیشه روم بهشه؟»

-«نه...واسه اینکه نگاش کنی؟»

-«من یه عاشق نیستم که فقط به دور معشوقش بچرخه...رو ازش بر نمی گردونم، چون نمی خوام پشتمو ببینه...»

-«مگه پشتت چیه؟»

-«وقتی انسان برای اولین بار پشتمو دید،وحشت کرد...»

-«مگه پشتت چی بود؟»

-«من تموم این سالها، با پشتم جلوی شهابسنگارو گرفتم تا معشوقم طوریش نشه...»

-«جدی میگی؟!»

-«آره...و نذاشتم و نمی ذارم پشتمو ببینه، چون نمی خوام ناراحت شه...نمی خوام فکر کنه که میونمه... وقتی که لبخند می زنم، پشتم  به رگبار شهابسنگ بسته میشه »

-«یعنی چی لبخند می زنی؟ مگه لبخند مخصوص آدما نیس؟»

-«زیباترین حالت یک انسان چه موقعیه؟»

-«موقعی که لبخند می زنه.»

-«من چه موقعی زیباترین حالتم هستم؟از خودم تعریف نمی کنم...حرف خودتونه»

-«وقتی که کاملی»

-«درسته...وقتی که من کاملم، یعنی دارم لبخند میزنم...اون موقع من و اون و خورشید تو یه خطیم...اون موقع رگبار شهابسنگ با تمام سرعت میخوره به پشتم...ولی من فقط به عشقم لبخند میزنم...»

-«خسته نمیشی؟»

-«خسته؟...تا وقتی که هستم،به دورش می چرخم و ازش مراقبت می کنم...حتی اگه دوسم نداره...می چرخم و می چرخم...و نگاش می کنم...و هیچوقت نمیذارم بفهمه که پشتم چی شده...من دوسش دارم و خواهم داشت...تا وقتی که هستم...»

 

این درد و دل ماه با من بود.


به رنگ قهوه

پنجشنبه 8 بهمن 1388

هوا سرده...سفیده...ابرا طعم فالوده بستنی میدن...زمین گرمه...سیاهه...خاک بوی شکلات داغ میده...دستام خوشحالن...به رنگ قرمز ...بوی نون گرم میاد...فکر کنم بربریه...مردم دارن تو خیابونا با هم میر قصن...عاشونه...به رنگ نارنجی...به بوی ریحانه...گیتار می زنم...به رنگ فهوه...با طمع قهوه...


روز عجیب!

سه شنبه 6 بهمن 1388

امروز روز عجیبی بود!  صبح که علیرضا کتاب شبح اپرا رو برام اورد...کلی خوشحال شدم...بعدش زنگ آخر داشتم می مردم از خستگی، واسه همین سر کلاس هی چرت می زدم! آخرای زنگ اومدن گفتن که تجربیا کلاس زمین دارن!!!یعنی چی؟ یعنی من که تا الآنش با داربست چشما وا نگه داشته بودم، باید 3 ساعت دیگه میموندم!!! منم که از زمین شناسی نفرت داشتم و اصلا نمی خوندم...ولی سر کلاس معلم هی سوال می پرسید،منم با اطاعات عمومیم جواب میدادم...هی سوال می پرسید،من جواب میدادم(همه ی سوالا رو نه ها!  خیلیاشون) سر مسائل مر بوط به جاهرات اونقر اطلاعات عمومیم فوران کرده بود که معلم بهم گفت:«تو کار جواهرات هستی؟» ... خلاصه این  سه ساعت هم به زووووور گذشت...رفتنی زنگ زدم خونه، گفتم میاید دنبالم؟ گفتن نه خودت بیا... منم اومدم بیرون دیدم داره برف میاد...گفتم دم Yahoo! weather گرم! از جمعه گفته بود سه شنبه برف میاد! برفه هام از اون برفا بود که شیما دوس داره...خیلی می باره، ولی نمی شینه.آخه شیما دوس نداره برف رو له کنه.تو دلم گفتم اینم جواب دعای شیما...بعد گفتم چجوری برم خونه؟ خب تو این برف بهترین راه حل تاکسی دربسته! یه تاکسیه خالی بود، گرفتم... وقتی نشستم، ازم پرسید کجا میرم؟ گفتم سعادت آباد،سرو. بعد تو دلم گفتم چه صدای قشنگی داره!....یه کم بعد یه چیری گفت،یادم نیست چی گفت، فقط صدای قشنگ و آرومش یادمه...بعد دیدم این صدای رو تو 100تا فیلم من شنیدم...همون صدایی که خیلی خیلی وسش واشتم... یه صدای کلفت،بدون خش،آروم آروم...ازش پرسدم:«شما دوبلور صدا و سیما نیستید؟» خندید و گفت:«تو با هوش هستی.من زیاد حرف نمی زنم»منم به خودم گفتم دمم گرم با این تشخیص صدام... بعد که دید من شناختمش، راحت شروع کرد به حرف زدن باهام(نمی تونم معرفیش کنم)...خیلی صدای آرومشو دوس دارم... بعد که رسیدم خونه، شیما خبر یه انفاق بد بهم داد...اتفاقه بد بود،ولی نه زیاد...اما این اتفاقه می تونه باعث یه اتفاق خیلی بد بشه...آخه بعضی بهم یه چیزایی گفته میشه که مبداش نا کجا آباده!یعنع من دقیقا نمی دونم از کجا میان....اما میان...بیشتر شبیه الهامن...بعضی وقتا هم که میان من پیش خودم میگم چرا باید گوش بدم؟ اگه گوش ندم مگه اتفاقی میوفته؟ واسه همین به خوم میگم همش وهم وخیاله...ولی هر بار که گوش نکنم بهشون، یه اتفاق خیلی خیلی بدی میوفته...یه اتفاقی که اصلا فکرشو نمی کردم... چند شب پیش هم تو خواب بهم الهام شد...یه کاریو بهم گفتن... سه بار به طور واضح بهم گفتن...ولی من باز گفتم چرا انجام بدم؟ الآن هم این اتفاقه که شیما گفت، اگه من اون کار رو انجام می دادم، نمی شد...این اتفاق می تونه منجر به یه اتفاق خیلی خیلی بد بشه...خدا کنه که نشه...


دمدمی مزاج

سه شنبه 29 دی 1388

قبلا هی بهم میگفتن دمدمی مزاجم،ولی من قبول نمی کردم...

ولی الآن خیلی قبول دارم که دمدمی مزاجم...

میونی چرا؟ آخی بعضی وقتا احساس می کنم که باید واسه مردم دنیا یه کار خیلی خوب بکنم...باید دنیا رو تغییر بدم (متحول نکنما، فقط تغییر بدم)...ولی بعضی وقتا حالم از آدما بهم می خوره!!!


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

نظرسنجی

    نظرتون چیه که یه موسیقیه ملایم مناسب با وبلاگ بذارم؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها